مزرع بی بر
حاصلم زین مـــزرع بی بــر نمی دانــم چــه شد
خاک بودم، خون شدم، دیگر نمی دانـم چـه شد
نـالـــه بـالی می زنـد، دیگــر مپـزس از حــال دل
رشته در خون می تپد،گوهر نمی دانم چـه شد
ساختـم بـا غــم، دمــاغ ساغـــر عیشم نمــانـد
در بهشت آتش زدم ، کـوثــر نمی دانـم چه شد
محـــــرم عجـــز آشنایی هـــای حیــرت نیستم
این قــدر دانـم که سعی پر نمی دانــم چه شد
بیش از ایـن در خلـوت تحقیقِ وصلم بــار نیست
جستجو ها خاک شد، دیگـر نمی دانـم چه شد
مشت خــونی کز تپیدن صد جهــان امید داشت
تــا درت دل بــود آن سو تـــر نمی دانم چـه شد
سیر حسنی داشتـم در حیـــرت آبـــاد خیــــال
تـا شکست آیینــه ام ، دلبـر نمی دانم چه شد
دی مــن و صـوفی به درس معــرفت پرداختیـم
او رقـم گـم کـرد و مـن دفتر نمی دانم چه شد
بی دماغ طاقت از سودای هستی فارغ است
تا چو اشک از پا فتادم، سر نمی دانم چه شد
بیدل، اکنون با خودم غیر از ندامت هیچ نیست
آنچه بی خود داشتم در بر، نمی دانم چه شد
یاران صاحبدل ! در این صفحه سر آن ندارم که به توضیح و شرح کلام بیدل بپردازم، چون نه آن جسارت را دارم و نه آن سواد و آن بضاعت را. می خواهم که بعد از عبادات بامداد با حلاوت کلام ابوالمعانی روز خود را آغاز کنید