بهار خیال
دل از بهــــار خیـــال تــو گـلشن راز است
نگــــه به یـاد جمــالت بهشت پرداز است
خیـال مـرهــــم کافـــور، گُل فروش مبــاد
به روی تیغ تو ام چشمِ زخمِ دل باز است
تو برق جلوه،نگه دشمنی،کسی چه کند
شکست آیینــۀ حسن، مستی ناز است
گـــداختم ز تحیّر کــــه چشـم آیینــه هم
بهـــار حسن تو را شبنم نظـــر بــاز است
مَیـم چـو نکهت گُل جــوهــر هـــوا گـردید
هنوز شیشۀ رنگـم شکستن آغـاز است
لبی که خنده در او خون شود لب میناست
رگی که نیش به دل می زند رگ ساز است
سخــاست نشئـــۀ شهرت کرم نژادان را
گشـاده دامنی ابــــر، بــال پــــرواز است
فــــریب عجــــز مخـور از پر شکستۀ رنگ
که در گــرفتن پــرواز ، چنــگل بــاز است
ز پیچ و تاب نفس، سوز دل تـوان دانست
زبـان دود ، به اسرار شعلــه غماز است
نـدانـم این همـه حرف جنــون که میگوید
که گـــوش حلقــۀ زنجیر ما پُر آواز است
توان ز بیخـودی ام کرد سیر عالم حسن
شهید عشقم و خونم قلمـــرو ناز است
نهــــــال گلشن قـدر سخنوری (بیـــدل)
به قدر معنی برجسته گردن افراز است
یاران صاحبدل ! در این صفحه سر آن ندارم که به توضیح و شرح کلام بیدل بپردازم، چون نه آن جسارت را دارم و نه آن سواد و آن بضاعت را. می خواهم که بعد از عبادات بامداد با حلاوت کلام ابوالمعانی روز خود را آغاز کنید