طوفان قیامت
آن نوا نیز زجایی است که من می دانم
محمل و قافله و ناقه در این وحشتگاه
گردی از بانگ درایی است که من می دانم
خونم آخر به کف پای کسی خواهد ریخت
این همان رنگ حنایی است که من می دانم
چشم وا کردم و طوفان قیامت دیدم
زندگی روز جزایی است که من می دانم
آب گردیدن و موجی ز تمنا نزدن
پاس ناموس حیایی است که من می دانم
نیست راهی که به کاهل قدمی طی نشود
پای خوابیده، عصایی است که من می دانم
در مقامی که به جایی نرسد کوشش ها
ناله، اقبال رسایی است که من می دانم
ساز تجقیق ندارد، چه نگاه و چه نفس
سر این رشته به جایی است که من می دانم
طلبت یأس تپیدن هوس عشق و فاست
کار دل نام بلایی است که من می دانم
ای غنا شیفته! با این دل راحت محتاج
فخر مفروش، گدایی است که من می دانم
شعله زد شمع، که ای سوختگان خوش باشید
عشق هم آب بقایی است که من می دانم
دل ز کویت چه خیال است قدم بردارد ؟
آخر این آبله پایی است من می دانم
حیرتم سوخت که از دفتر عنقایی او
جهل هم نسخه نمایی است که من می دانم
بود عمری به برم دلبرِ نگشوده نقاب
بیدل، این نیز ادایی است که من می دانم
یاران صاحبدل ! در این صفحه سر آن ندارم که به توضیح و شرح کلام بیدل بپردازم، چون نه آن جسارت را دارم و نه آن سواد و آن بضاعت را. می خواهم که بعد از عبادات بامداد با حلاوت کلام ابوالمعانی روز خود را آغاز کنید