دانستم تویی
محو بودم هرچه دیدم دوش دانستم تویی
گر همه مژگان گشود آغوش دانستم تویی
حرف غیرت راه میزد از هجوم ما من
بر در دل تا نهادم گوش دانستم تویی
مشت خاک و این همه سامان ناز اعجاز کیست
بیش ازین از من غلط مفروش دانستم تویی
نیست ساز هستیم تنها دلیل جلوه ات
با عدم هم گر شدم همدوش دانستم تویی
محرم راز حیا آئینه دار دیگر است
هر چه شد از دیده ها رو پوش دانستم تویی
غفلت روز وداعم از خجالت آب کرد
اشک میرفت و من بیهوش دانستم تویی
(بیدل) امشب سیر آتشخانۀ دل داشتم
شعله ئی را یافتم خاموش دانستم تویی
+ نوشته شده در 2010/8/31 ساعت 23:24 توسط کریمه کرامت
|
یاران صاحبدل ! در این صفحه سر آن ندارم که به توضیح و شرح کلام بیدل بپردازم، چون نه آن جسارت را دارم و نه آن سواد و آن بضاعت را. می خواهم که بعد از عبادات بامداد با حلاوت کلام ابوالمعانی روز خود را آغاز کنید