مست ناز
امشب آن مست ناز ,می رسدم
رفتن از خویش باز می رسدم
عشق را با من امتحانی هست
نقد رشکم, گداز میرسدم
گریه و ناله عذر خواه من اند
دردم افشای راز می رسدم
بسته ام دل به تار گیسوی
ناز عمر دراز می رسدم
مو به مویم تپیدن آهنگ است
مگر آن دلنواز می رسدم
به حریفان ز موج می نرسد
آنچه از تار ساز می رسدم
نیم از چشمت آنقدر محروم
مژه واری نیاز می رسدم
عمر ها رنگ بایدم گرداند
بیخودی ها نیاز می رسدم
رنگ مینای اعتبار اتم
بر شکست امتیاز می رسدم
یارب! از دست دامنش نرود
هوش اگر رفت, باز می رسدم
صبح شبنم کمین این چمنم
از نفس هم گداز می رسدم
محو دیدارم آنقدر بیدل
که بر آئینه ناز می رسدم
+ نوشته شده در 2010/8/31 ساعت 0:1 توسط کریمه کرامت
|
یاران صاحبدل ! در این صفحه سر آن ندارم که به توضیح و شرح کلام بیدل بپردازم، چون نه آن جسارت را دارم و نه آن سواد و آن بضاعت را. می خواهم که بعد از عبادات بامداد با حلاوت کلام ابوالمعانی روز خود را آغاز کنید